آنچان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که گرم سر برود مهر تو از جان نرود
حافظ
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو همی پندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد
من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
خودت آموختیم خودت سوختیم
با برافروخته روئی که قرار از ما برد
همه دل باخته بودیم هراسان که غمت
همه پشت سر انداخت مرا بالا برد
علامه طباطبائی